سيد ظهير الدين مرعشى

81

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

چون به قومش رسيدند ، نصر بن الحسن فيروزان ايشان را ميهمان كرد . و چون مست شدند ، جمعى كه ساخته و آماده كرده بودند درآمدند و ابو سعيد اسفار را بكشتند ! چون فخر الدوله از اين حال خبر گشت ، نزد اميرتاش نوشت كه تا اوّل به قومش آيد و نصر را جواب كافى بدهد . بعد از آن به جانب خراسان روان گردد . و چون نصر خبر يافت نزد اميرتاش به التماس و تضرّع كس بفرستاد و عذرها خواست . اميرتاش به فخر الدّوله شفيع شد تا از سر جرم او بگذشت . و بهاء الدوله در شعبان 381 الطايع بالله خليفه را بگرفت و در بند كرد و قادر خليفه را به مسند خلافت بنشاند . فخر الدوله از برادرزادهء خود آزرده بود . از رى به خوزستان رفت و به بصره لشكر فرستاد و مدتى در گفت‌وگوى بود ، و در اين مدت در گرگان و باى سختى افتاد و اميرتاش و بسيارى از مردم او بمردند . در اين مدت امير قابوس شمس المعالى قريب هجده سال در خراسان بماند و بر انقلاب حالات و تصاريف ايام و حوادث روزگار مصابرت مىنمود . اما در مروّت و علوّ همت هيچ نقصانى نداشت و طراوت حال و رونق احوال او كم نشد ؛ و هيچ‌كس از امراء خراسان نبود كه مورد احسان و مشمول امتنان او نگشته بودند . و در اين مدت ملوك آل سامان مىكوشيدند كه او را به مقرّ عزّت و جلالت به مراد او برسانند . اما به سبب نزول عوارض ؛ تير تمنّاى ايشان به هدف مراد نمىرسيد . و او چون كوه بر زحمت عواصف و صدمت زلازل مصابرت مىكرد ، و دانست كه اضطراب در محنت جز تعب و محن نمىافزايد . بيت : شبى خوش هركه با جانان به روز آرد * بسى شب روز گرداند به تاريكى و تنهايى چون امير ناصر الدين سبكتكين به خراسان رفت ، و ابو على سيمجور را از خراسان به در كرد و به ملاقات امير قابوس ارتياح نمود و خواست كه به معاونت او قيام نمايد ، سفر بلخ در پيش آمد و منع آن قصد كرد تا كار ابو على به زوال رسيد . و به سبب آن دگرباره ابو القاسم سيمجور به خراسان عود نمود ، و با قابوس ملاقات تازه كرد و باهم الطاف و اعطاف بسيار نمودند . و فخر الدوله را لشكرى فراوان بود ، تا